تبليغاتX
نقطه سرخط ...

نقطه سرخط ...

دیگه وقت رفتنه...

دیگه وقت رفتنه...

چه زو د دیر میشه انگار همین دیروز بود که شروع کردم به نوشتن .... من معتقدم یه کارو باید تو اوج موفقیت تمومش کرد نمی گم تو اوج موفقیتم ولی یه هدفی داشتم از داشتن وبلاگم که بهش رسیدم ولی حالا وقت نمیکنم بنویسم از اول هم خط خطی ای بیش نبود ...خیلی چیز ها یاد گرقتم دنیای قشنگی بود شاید یه روزی دوباره نوشتم ولی تا اون موقع چاره ای نیست جز دوری از شما دوستان از داداش فرهاد داداش محمد داداش محسن  داداش نوید  عاطفه جون سپیده جون داداش پرتقالی و صبا جونم و تمام دوستانی که تو این ۲ سال و۴ماه تنهام نذاشتن تشکر می کنم  خیلی دوستتون دارم هیچ وقت هیچ کدومتونو فراموش نخواهم کرد...دیگه طولانیش نمی کنم مواظب خودتون باشین ...راستی وبلاگ رو بر گردوندم به حالت اولش همون قدیما ...خدانگهدار....نقطه سر خط.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 16:44  توسط مهسا  | 

آآآآآآآ ی ی ی ی ی دزد...

اقا عجب ادم هایی پیدا میشن اگه بدونین تو این 2-3هفته چه بلاهایی سرم اومده...میگم الان...بعد از مجاز شدن از دانشگاه سراری نوبت به تعیین رشته رسید ...اینور اونور بالاخره یه چیزایی رو انتخاب کردم روز شنبه صبح رفتیم ثبت نام...به کافی نت نرسیده یه دوچرخه ای کیفو زد ...موبایل ...کیف ...پولام...عینک دودیم فرررررررت همش رفت ... گریه و زاری ودویدن دنبال دزد هیچ کدوم فایده نداشت نتونستیم بگریمش...کلانتری دادگستری همه جا رفتیم بی امید منتظر بودیم ...حالم بد بود یه لحظه خودتون رو بذارین جای من...بعد 10 روز زن عموم زنگ زد گفت یکی زنگ زذه به داداشش گفته شما موبایل گم کردید؟بله یکی موبایلو پیدا کرده بود خدا چقدرمهربونی تو.... گوشیم وسیم کارتم دوباره بعد از 10روز تو دستم بودن وااااااااای چقدر خوشحالم اصلا باورم نمیشد پیداش کنم خدا دوباره قدرتشو نشون داد بهم حالا چه حکمتی داشت این دزدی خودش میدونه ما ادما عقلمون به اون جاها قد نمیده...دزدیده شدن وسایل ادم خیلی حس بدیه نمیتونم توصیفش کنم این چند هفته هم همین تور به دزدی و کلانتری وپلیسو پیدا شدن دوباره موبایلم سپری شد سریالی بود خودش ....تا حالا شده چیزای با ارزش شمارو بدزدن؟برام بنویسین منتظرم .... راستی نماز وروزه هاتونم قبول باشه....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:13  توسط مهسا  | 

فریاد یا سکوت؟...

چی بنویسم ...نمیدونم که...دیگه اون خط خطی های همیشگی هم به ذهنم نمیاد...دیگه موزیک با صدای بلند و بالشت بغل کردن وبه یه جا خیره شدن هم فایده نداره ...فکر کنم دیگه نمیتونم بنویسم(نکه خیلی مینوشتم؟!)...چطور ادم چیزی رو که نداره میتونه از دست بده؟من قابلیت نوشتنمو که نداشتم از دست دادم...کاش میتونستم مطلبی به قشنگی این بنویسم:

گاهی به این می اندیشم که اگر 2دهان داشتم برای حرف زدن باز این همه سکوت میگفتم؟دو زبان پر از فریاد سکوت بهتر نبود؟ان وقت برای سکوت وقت بیشتری داشتم ...میپرسید دودهان پر از سکوت با یک دهان پر از سکوت چه تفاوتی دارد؟میگویم با یک دهان  سکوت های درونم خالی نمیشود...فریاد های سکوتم به گوش هیچ کس نمیرسد ...هیچ کس به سکوت هایم گوش نمیدهد...کسی معنی این سکوت هایم را نمیفهمد...شاید من بلد نیستم مثل بقیه سکوت کنم...یکی به من یاد بدهد چگونه ساکت باشم تا همه بشنوند...میگویید بلندتر سکوت کن ...حق دارید صدای سکوتم را نمیشنوید...چون من نیز صدای هیچ سکوتی را نمیشنوم...گاهی به این می اندیشم که اگر به جای سکوت  فریاد میکشیدم 1دهان هم کافی بود...

اااااا مثل اینکه نوشتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:54  توسط مهسا  | 

بازی وبلاگی.....

 

 تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین وبفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟حالا اگه امروز یکی بگه همه ی این دنیایی که دارید لمس میکنید ومی بینید با همه ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری،تو دنیای واقعی چی انتظارتونو میکشه باز دوست دارین بیدارشین؟به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین؟قشنگتر از الان یا...؟

 

 

آره بیدار میشم هرچی باشه از خواب بهتره آره قشنگ تر از الانه 

 

 

2-اگه قرار بود همه ی دنیا وفلسفه ی زندگیو تو یه تصویر نشون بدین چی میکشیدین؟

 

 

یه عکس خانوادگی 

 

 

3-قشنگترین آرزو ورویای بچگیتون؟

 

 

بچه که بودم دلم میخواست بزرگ بشم

 

 

4-اگه الان میتونستین به همه ی مردم دنیا یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی میدادین؟

 

 

توانایی استفاده از..... وای نمیدونم هیچی به فکرم نمیرسه

 

 

5-بزرگترین تفاوت زن ومرد از نظرشما؟

 

 

خوب بزرگترین فرقشون اینه که اونا مرد هستن ما زن!!!

 

 

6-اگه قراربود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین ,اون کلمه هه چی بود؟

 

 

کلمه ی ( اَه)....

 

 

۷-کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟

 

 

MURAT BOZ

 

 

8-اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال،فقط یه سوال (هرسوالی درهرموردی)بپرسین و قرار باشه به این سوالتون جواب داده بشه چی می پرسین؟

 

 

اول تخم مرغ بوده یا مرغ!؟(خیلی مغزمو به خودش مشغول کرده)

 

 

9-اگه قرار باشه برا همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین ازش؟

 

 

موبایلمو

 

 

10-قشنگترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟

 

 

گویند که غم همیشه با ماست                ای غم نکند خدا تو باشی

 

 

11-اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم وفامیل ونام پدر واین مدل اطلاعات ترجیح میدادین دیگه چه گزینه هایی بهش اضافه بشه؟

 

 

وای چه سوال سختی نمی دونم بذار یکم فکر کنم.....

 

 

12- به نیمه ی عمرتون میرسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برا خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟

 

 

از اسمم راضی هستم مهسا

 

 

13-سه تا از بهترین غذاها بترتیب اولویت:

 

 

۱)همه ی غذا های مامانم ۲)همه ی غذا های مامانم ۳)همه ی غذا های مامانم ( به ترتیب نوشتم )

 

 

14-  سه تا از بهترین فیلم های ایرانی:

 

 

۱) آتش بس  ۲) کلاغ پر     ۳ ) بازم آتش بس

 

 

15-سه تا از بهترین کتاب‌ها:

 

 

۱)کتاب شیمی ۲)کتاب کامپیوتر  ۳)کتاب شیمی (نشانه ی درس خونی منه!) 

 

 

16- سه تا از بهترین قطعات موسیقی:

 

 

آهنگ های MURAT BOZ ، آهنگ SON SUZOL از Yalin یکی هم به انتخاب خودتون 

 

 

17-سه مکانی که وقتی خیلی دلگیرم به آنجا می‌روم؟:

 

 

 

روی تختم که طبقه یبالاست (تخت دو طبقه )

 

 

18-سه هنرمند برتر ایرانی :

 

 

آقای گلزار جونم ـ شهاب حسینی جونم ـ خانم مهسا گواهر (چه متواضع)

 

 

19- سه تا از نشریات برتر:

 

 

یه زمونی تدبیر زندگی ـ ایده آل ـ هر کجله ای که اس ام اس داشته باشه    

 

 

۲۰ـ شش نفر رو که خیلی دوسشون داری:

 

 

به غیر از خانوادم ام؟؟؟آره دیگه از دوستام بگم ۱ـ سئودا ۲ ـ نگین ۳ـ صبا (دختر دایی ام)  ۴ـ داداش محمد(بی معرفت) 

 

 

۵ـ داداش فرهاد  ۶ـ رعنا جونم  ۷ـ همه ی دوستای وبلاگی ام همشون ۷ تا شد دیگه!؟ 

 

 

از همه ی وبلاگ نویس هایی که دارن این مطلبو میخونن و از دوستایه خوبم:

 

 

۱ـ داداش فرهاد (A STUDENT NOTES)

 

 

۲ـ داداش محمد (نبض زندگی)

 

 

۳ـ  عاطفه جون (نقطه سر خط)

 

 

خواهش میکنم اگه مایلید این بازی رو در وبلاگتون انجام بدین ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 19:47  توسط مهسا  | 

عنوانی به ذهنم نیومد...

تموم شد ...کنکورو میگم ۱۲ سال خودمونو واسه همین ۳ ساعت کشتیم...بهانه نمیارم ...تلاشمو کردم حسرت نمیخورم...فقط خیلی خیلی بیش از حد سخت بود همین ...توکل به خدا ...هر کی کنکور داده نظر بده ...می خوام ببینم به نظر من سخت بود فقط؟یه مسافرت لازمه یه هفته ای نیستم...بر میگردم با کلی انرژی ...ممنون از چشم های منتظرتون...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:58  توسط مهسا  | 

ماجرا های من و رانندگی 2...

من اووووووووومدم با کلی دلتنگی و خبر... یه معذرت خواهی هم به همه شما بدهکارم ببخشید که دیر شد امروز جبران میکنم و از همه دوستانی که منو تهنا نذاشتن  تشکر میکنم...ولی شما به برنامه ی روزانه من توجه کنین ...صبح ساعت 7:30 بیدار میشم حاضر میشم میرم کلاس رانندگی  کلاس های عملی شروع شده از ساعت 10تا 2 ظهر اونجاییم نگید پس چرا اینقدر زود بیدار میشی 2 تا دلیل داره :1-اموزشگاه خیلی دورهستش  ولی چون اموزش دهنده اشنامونه وهم از بهترین اموزش دهنده هاست مجبوری از کوی فیروز میریم کنار هتل مرمر2-فکر نکنید که 1 ساعتم جلوی اینه هستم هااااااا نه اصلاااا!!!!!!!!!! بعد تا میرسم خونه  استراحت کرده نکرده میرم کتابخونه واسه کنکور میخونم(دروغ!) تا  ساعت 7:30عصر جنازم میرسه خونه...یه ضرب المثل معروف هست که میگه خودم کردم که لعنت بر خودم باد.....عجولم دیگه...اما در این میان همیشه وقت واسه گشت وگذار هست به اصرار دختر عموم پیشنهاد داد بریم  دانشگاه اونا به عنوان یک کاندید دانشجو شدن با هزار ذوق و شوق قبول کردم ورفتیم....نمیدونم واسه من که اولم بود میرفتم اینقدر جذاب اومد یا در کل محیطش اونجوریه...دانشگاه ازاد به قول خودم دانشگاه واقعا!ازاد خیلی قشنگ بود...فکر کنم بعد از محیط خفه ی مدرسه و گیر های سه پیچ مدیر وناظم تو مدرسه  دانشگاه ازاد مثل بهشت میمونه...حسابی خوش گذشت...واما ماجراهای من ورانندگی ...بسم الله از همون روز اول از دم اموزشگاه تا خونه خودم روندم ماشینو ...اقا عجب چیزیه این رانندگی از ترس و وحشت خشکم زده بود چوب شده بودم ولی باعث شد ترسم بریزه...چه کوچه پس کوچه ها رفتم... تو خیابون مارالان از کلاج ترمز گرفتن پاهام درد گرفته ...تعریف از خودم نباشه به قول عمو خلیل(مربیم)دست فرمونم خوبه...خدا به داد خیابونایی که من توش میخوام رانندگی کنم برسه...چند دفعه تا لب جوب رفتم وبرگشتم مردمم زیاد زیر میگیرم عمو خلیل اجازه داده روزی 3نفر اونم فقط خانم زیر بگیرم...حالا میگید چرا فقط خانم؟ اهان عمو خلیل میگه که مرد هارونمیزنیم چون خدا خودش اونارو زده و انداخته دسته ما خانم ها!!!!!! اینجوری دیگه...ایشالله که همون بار اول گواهیمو بگیرم...حرف واسه گفتن زیاده ولی بیشتر از این سرتونو درد نمیارم بقیش بمونه واسه اپ بعدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:17  توسط مهسا  | 

عینکی ها بخوانند...

وااااااای خدا باورم نمیشه بالاخره12 سال دوران دانش اموزی تموم شد... امروز اخرین روز بود...دیگه فکر نمیکنم دلم واسه این دوران  تنگ بشه ... شاید یه روز در به در دنبال این دوران بگردم ولی فعلا که طعم این نیمچه ازادی رو میخوام بچشم...کلاس های عملی رانندگی هم که به قوله صبا فررررت شد مونده واسه 8خرداد...از همه دوستانم واقعا تشکر میکنم که برای گرفتن گواهینامم ارزوی موفقیت کردن... از همه یه دنیا ممنون...

من جزو اون دسته از ادم هایی هستم که به علت مطالعه زیاااااااااااااد عینکی هستم نکه فکر کنین با کامپیوتر زیاد کار میکنم یا تلویزیون زیاد نگاه میکنم هااااااا نه اصلا همش به خاطر این همه مطالعه بی دریغه!!!!! البته شمارش زیاد نیست... از بچگی اره دقیقا 6 سالگی عینک میزنم ...تا دلتون بخواد با عینکم خاطره دارم  ...تا حالا 4 بار فرمش رو عوض کردم و چند بارم گم کردم ودوباره پیداش کردم و 1بار کلا گمش کردم ......در کل دوستی من وعینکم از 12 سال دوران تحصیلمم بیشتر قدمت داره دقیقا 13 سال...امسال لنز خریدم نکه از عینکم راضی نباشم ولی اونایی که مثل من مدت طولانی عینک زدن الان حرف منو خوب درک میکنن واقعا خسته شده بودم ...بچه که بودم همون کلاس های اول ودوم دبستان از مسخره کردن بچه ها با جمله های معروف  4 چشم وعینکی با نمکی و.. تو مدرسه یکم ناراحت میشدم ولی از همون اولشم دوست داشتم عینکمو ...حتی الانشم نمیتونم ازش دل بکنم همین الان که دارم این مطلب رو مینویسم رو چشممه...سال اول دبیرستان آخرای اسفند ماه نزدیک عید بود... نگو زیپ اخر کیفم باز شده و من عینکمو گم کردم ...چشمتون روز بد نبینه کل مدرسه مون(دبیرستان امام خمینی)رو زدم بهم ...یادم میاد شبی که گمش کرده بودم 25 تا کاغذ 4 A رو برداشتم و با ماژِیک رو همشون نوشتم:یک عدد عینک گم شده از یابنده تقاضامیشود با تحویل به دفتر معاونت مژدگانی دریافت نماید%...فرداش بردم به همه جای مدرسه مون زدم...مامانم که دیگه کاملا مطمئن بود پیدا نمیشه گفته  بود باید همه عیدی هاتو بدی  ویه عینک جدید بخری...ولی به لطف خدا زنگ تفریح دوم بود که دیدم رو اعلان جلوی دفتر معاونت یکی باماژیک نوشته پیدا شده مژدگانی فراموش نشود...ناظممون پیدا  کرده بود خلاصه با یه عالمه تشکر از دفتر اومدم بیرون واز اون روز دیگه حتی بیشتر از چشمام مواظبه عینکم هستمشما هم عینکی هستین؟یادتون نره برام بنویسین ...


اینم عکس اون اعلانه برای یادگاری نگهش داشتم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:30  توسط مهسا  | 

خانه های کاغذی...

سلاااااااام دوستان من که از امتحان ایین نامه وفنی قبول شدم فقط مونده کلاس های عملی اونم که هفته ی دیگه گفتن زنگ میزنیم هر وقت کلاس هام شروع بشه به ماجراهای گواهینامه برمیگردیم...ولی امروز میخوام  ترجمه ی یه اهنگ خیلی زیبارو براتون بذارم...اهنگ خانه های کاغذی (kagit evler)از emre aydin ....رو ی من خیلی تاثیر گذاشت ... اهنگش خیلی قشنگه من تا جایی که تونستم سعی کردم حس غم انگیز اهنگ رو تغییر ندم امیدوارم خوشتون بیاد:

به سوی تو امدن  مثل روشن کردن اتش در خانه های کاغذی برای گرم شدن است ...این گونه است امدن به سوی تو میلیون ها بار خرد شدن...بی تو بودن همانند سکوت بلند سوزن در دهان خیاط است ...چرا اینگونه است؟چرا؟

آآآآآآآآه نمیشود ...هرکار میکنم نمیشود ...راه های رسیدن به تو یخ زده اند...نمیتوان در انها قدم گذاشت...نمیتوان راه رفت ...نمیتوانم راه بروم...وتو ای اشتباهترین باتو بودن در عین دانستن این واقعیت مانند کشیدن تصویر چهره ی تو در اب است...در خانه های کاغذی همه چیز سوخت ...رویاها...ارزوها...امیدها...

وتو ای اشتباهترین ...تو از همه بیشتر عذابم دادی...آآآآآآآه نمیشود ...هرکار میکنم نمیشود...راه های بازگشت از تو یخ زده اند ...نمیتوان در انها قدم گذاشت...نمیتوان بازگشت...نمیتوانم بازگردم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:30  توسط مهسا  | 

ماجراهای من وگواهی نامه رانندگیم 1....

واااااااااای دوستای گلم اگه بدونین چی کار کردم...الان میگم متوجه میشید ...درسته که من امسال کنکور دارم ولی خب خدا رو چه دیدی زد وما قبول شدیم اون موقع کی میخواد ماشینو برونه برم دانشگاه؟خب معلومه خودم...بیشتر از این طاقت نیاورده و در کلاس رانندگی ثبت نام کردم ...از دیروز هم کلاس هامون شروع شده اول 3 جلسه تئوری اموزش میدن 5 شنبه یعنی همین فردا امتحان ایین نامه دارم ...رد بشم هی امتحان تکرار میشه اگه این ازمون رو قبول نشم ازمون اصلی رو ازم نمیگیرن واااااااااای برم یه کم بخونم...چیزی نیست فوقش یه کتاب 150 صفحه ای هست که 30تا سئوال میاد در عرض 20 دقیقه باید جواب بدم هر سئوال 1 نمره از 26 کمتر بگیرمم مردووووووووووود میشم(خدا نکنه...)...اینجوریا دیگه از هفته ی دیگه هم کلاس های عملی شروع میشه...چه راننده ای بشم من...مامی میگه دختر تو بخوای تو اینه به ماشین های پشتی یا بغلی نگاه کنی حواست میره به خودت (اخه مثل همه دخترها منم به اینه علاقه ی شدید دارم...)تصادف میکنی :)

ایشااااااااااااالله گواهی ناممو که بگیرم یه جشن حسابی تو نقطه سر خط داریم....ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 0:28  توسط مهسا  | 

تولد داداااااااااااااش فرهااااااااااااااااااااد...

وای شرمنده داداش از 9 فروردین در تلاشم این مطلبو اپ کنم نمیشه...ببخش یه کم دیر شد....

 توووووووووووووووووووووووووولدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک


تولدت بدون کیک نمیشه که...


حالا بییا شمع هارو فوت کن که 1389 سااااااااال زنده باشی...

دیگه شرمنده از این بیشتر کاری از دستم بر نمیاد ..تو مثل داداش خودم هستی هر کار برات کنم بازم کمه ...قبل فوت کردن شمع ها ارزو بکن  یادت نره.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 11:31  توسط مهسا  |