تبليغاتX
نقطه سرخط ...

2-3خط حرف دل...

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
وااااااااااااااااااااااای ببین چند وقته دستم به قلم نرفته یه دو سه خطی برا دلم بنویسم...کنکور واسه ادم دل میذاره بمونه اخه؟ افتادم وسط دریای کتابا شنا هم که بلد نیستم الکی دست وپا میزنم...نه که همه زندگیم بشه کنکوراا نه ...اتفاقا خودمو که نگاه میکنم یک هشتم استرس بقیه روکه واسه کنکور دارن رو ندارم... البته اواز دهل شنیدن از دور خوش هست ...شاید حالا چون یه چند ماهی مونده به کنکوراینجوریم (اقا قبول ضرب المثله هیچ ربطی به موضوع نداشت ولی گفتیم یکم تیریپ ادبیات بیایم)...ایشالله تو نوشته های بعدی از خجالت اسمشو نیار –کنکور- درمیایم...

حالا نوبتی ام که باشه نوبت بخش تبریک هست که خیلی وقته ازش غافل شدیم 27 ابان تولد پریساااااااااااجوووووووووووووووونه  ....گلم صدسال به از این سال ها بدون که من و نقطه سرخط  خیلی دوست داریم(محض اطلاع جون شیرینی یادت نره هاااااااا)..خب نقطه سر خطی ها همه به افتخار پریسااااا جون کف مرتب وسوت بلبلی وجیغ وشادی.....

یه کمم به مسائل اجتماعی روز بپردازیم ..در حال حاضر 2 مسئله ی بسیار مهم  جامعه مونو به خودش مشغول کرده ...1-انفولانزای خوکی 2-یلدا و بهزادوالهام وستایش وروشنک ورامین و...درکل دلنوازان....خدا رو شکر سریاله که داره تموم میشه...ایشاالله که انفولانزا هم زوده زود از جهان ریشه کن بشه...خدا از این سریال سازا راضی باشه اونا نبودن ما می خواستیم تو مدرسه و خونه و با فامیل و اشنا درمورد چی بحث کنیم؟این مجله ها چجور می خواستن جنجال به پا کنن؟انگار قرارداد بستن مجله  ای که عکس بازیگرهای  این سریال روش نباشه وتو مجله اشاره ای به سریال نشه تودکه نذارن... ماشالله همه هم یه پا کارگردانن سریالو خودشون میبرنو میدوزن وبراش اخر مینویسن...البته اخر سریال های ما تابلویه ...خب دیگه فکر کنم این همه بحث درمورد سریال کافی باشه... تا نقد وبررسی سریالی دیگرخدانگهدار: )....

آخرین اول....

سه شنبه هفتم مهر 1388
هفته ی پیش اخرین اول مهری بود که رفتم مدرسه ...شاید یکی از مهمترین فرق های دانش اموز بودن با دانشجو بودن همین اول مهر باشه ... ما نرفته تعطیل شدیم اخه 5 شنبه ها و2شنبه ها روزای تعطیل ماست...سال اخری بودنم واسه خودش یه عالمیه ...دوستامو دیدم حسابی حرفیدیم اونفدر حرفیدیم رسیدم خونه چونه ام درد گرفته بود(البته من حرفیدم مجال ندادم که کسی بحرفه)...منم مثل همه افتادم به درس خوندن که شاید به لطف خدا از دانشگاه قبول شدیم...دانشگاه گفتم یادم افتاد دختر عموی گلم یلدا جون امسال دانشجو شده از شنبه هم قراره بره دانشگاه مبارکش باشه دست  راستش رو سر ما...

میگم ها  ادم ها  هیچ وقت از وضعیت خودشون راضی نیستن اونی که چاقه میگه کاش من لاغر بودم اونی که لاغره میگه کاش من چاق بودم اونی که موهاش فره میگه کاش موهام صاف بود اونی که موهاش صافه خودشو به هر اب واتیشی میزنه موهاش فر بشه مدرسه ها که تعطیله میگه پس کی باز میشه وقتی مدرسه ها باز میشه تو تقویم دنبال اولین تعطیلی میگرده... واقعا ها همون مثال مرغ همسایه غازه ست ...بعضی ها اینجورین همیشه ماله دیگری بهتره از خودش میاد به نظرش خودش بهترین هارو داره ولی چشمش  دنباله مال دیگریه تو این جور وقت هاست که میگن تو دارایی داره تو نداری غرق میشه من خودم شاهدم چند سال پیش یه همکلاسی داشتم معدل ترم اول.../19 خورده ای شده بود جزء بهترین های کلاس بوددیدم داره گریه میکنه حالا چی شده چی نشده فهمیدیم چون دوستش یک صدم فقط یک صدم از اون بیشتر اورده داشت گریه میکرد وای یعنی فاجعه...به جای اینکه خوشحال باشه داشت به خاطر یک صدم بیشتر اوردن دوستش خودشم غریبه نه ها نزدیک ترین دوستش گریه میکرد...فکر میکنین کسی که الان به خاطر یک صدم گریه میکنه فردا به خاطر چیزای دیگه چه کارها میکنه؟!؟...

تولدت مبارک نقطه سر خط...

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

چه قدر سخته یک شروع.....شروع  سخت نیست چه طور  شروع کردن سخته...

سال پیش وقتی این جمله ها رو می نوشتم فکرشم نمی کردم یه روزی مطلب یک سالگی وبلاگمو بنویسم...نمی دونم چی بنویسم ولی میدونم از کی باید تشکر کنم ...ممنون داداش فرهاد اون روز یادمه که گفتی تو هم میتونی یک وبلاگ داشته باشی خودت یادم دادی وبلاگو چطور درست میکنن اسمشم خودت گفتی mm17شاید اون موقع متوجه نبودم چه هدیه قشنگی به من دادی ولی حالا دیگه میدونم....ممنون آجی شبنم اینو برای اولین باره دارم میگم ولی میخوام همه بدونن که تو بودی اسم وبلاگو بهم گفتی وقتی پرسیدم آجی اسمشو چی بذارم گفتی بذار نقطه سر خط  واقعا به دلم نشست صد سالم فکر میکردم اسم به این خوشگلی نمی تونستم پیدا کنم...ممنون داداش محمد از همون اول تا حالا برای هر مطلبم نظر گذاشتی برای کسی که وبلاگ داره چی مهم تر از نظرهایی که براش میذارن ؟هیچی اگه نظر های تو ودوستانم نبود الان خیلی وقت بود که دیگه همین چند سطر خط خطی رو هم نمی کردم...خیلی کسای دیگه هستن که می خوام ازشون تشکر کنم دوستانم الهه *پریسا*الناز*سپیده*طناز*مهسا*فرشته*مهرنوش*داداش علیرضا*داداش علی و از همه مهمتر خانم کاتبی دبیر هندسمون با اینکه هیچ وقت  نقطه سر خط رو سرافراز نکرد ولی همین که من ارزش دادوخواست که به وبلاگم بیاد برای من یه دنیاست ...تو این یک سال خیلی اتفاقها افتادولی شاید ناخواسته یک قلبی رو شکستم ...به خاطر همین روزم که شده ازش می خوام  وخواهش میکنم  منو ببخشه این بهترین هدیه تولد وبلاگم خواهد شد...در اصل بودن شما بهترین هدیه تولد وبلاگمه من این وبلاگو به خاطر بودن شماها دوست دارم ...امروز نقطه سر خط یک ساله شد... ایشالله اگه خدا بخواد و شما بازم در کنارم باشین تولد 2..3...4 سالگی نقطه سر خط رو جشن میگیریم...چون این وبلاگ متعلق به همه شماست همه تو دلشون یک ارزو بکنن و با هم شمع های تولدرو فوت کنیم درسته تو واقعیت هیچ کیک وشمعی وجود نداره ولی برای بر اورده شدن ارزوهانیازی به شمع وکیک واقعی نیست مگه نه؟

سال پیش تولد 1 سالگی وبلاگم برای من یه ارزو بود و امروز براورده شد....

                                                                      

 

تغییر 2

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
سلاااااااااام به همه نقطه سر خطی ها ....دیگه کم کم داشت رنگ وبوی اینجا یادم میرفت... تا یادم نرفته ماه رمضون رو به همتون تبریک میگم نماز وروزه هاتون قبول....

اونقدر حرف واسه گفتن هست که تا صبحم بنویسم تمومی نداره ...از همون اول شروع میکنم یعنی از همون موقع که اخرین بار به وبم سر زدم:همینجوری تو فکر مطلب بعدی بودم که مامان گفت مهسا پاشیم مدل اتاقتونو عوض کنیم بابا یه تغییری(این رنگی نوشتن با تلخیص از داداش محمد بید)ایجاد کنیم حال و هواتون عوض بشه بالاخره همه چی رو ریختیم بیرون افتادیم به جون اتاق ...جای تخت و کمد رو عوض کردیم همه چی که رفت جای خودش مهندس مهسا که خودم باشم رفتم این کامپیوتر رو وصل کنم یه عالمه سیم میم بود همه رو بالاخره به یه جا وصل کردم جز یکیش حالا یه ثانیه فرصت دارین  حدس بزنین چه سیمی مونده بود تو دستم....بلههههههه سیم مودم ...توی اتاق یه جای تلفن که بیشتر نداریم اونم موند پشت تخت ...اره دیگه همین شد که یه چند وقتی از شما دور موندم الان بابا سیم کشی کرد و  نت مارو وصل کرد منم پریدم تو نقطه سر خط ....

دوستان جا داره از همتون تک تک تشکر کنم که به نقطه سر خط اومدین و منو تنها نذاشتین  خوشحالم از اینکه نقطه سر خط  تونسته یه کوچولو هم که شده تو دل شما یه جایی داشته باشه...راستی شمارش معکوس برای تولد یک سالگی نقطه سر خط شروع شده منم میگم یه مدل وبمو عوض کنم یه تغییری ایجاد کنم حال وهواش عوض بشه.....

تولد داداش محمد...

پنجشنبه یکم مرداد 1388

جدا موندن از چیزها و کسایی که دوست داری درسته که خیلی سخته  و دلتنگی رو  حسابی تو گوش ادم فریادمیزنه(من که از دوری شما داشتم کر می شدم)  ولی  فکر کردم دیدم اگه این حس دلتنگی نباشه شوق وصال و امید رسیدن و هیجان انتظارو دلهره جدایی  هم نیست پس به خاطر این احساسات قشنگ میشه یه کم این دلتنگی رو تحمل کرد....

تولد تولد تولد داداش محمد تولدت مبااااااااااااااااااااارک نقطه سر خط رو به خاطر تولد تو چراغونی کردم شرمنده یه کم دیر شد به بزرگی خودت ببخش ..... حالا دست دست دست به افتخار صاحب تولد داداش محمد که بیاد شمع هارو فوت بکنه......هدیه تولدتم پست میکنم برات شرمنده قابل تورو نداره حالا اگه مارو جزو ادم حساب نمیکنی باز بگو من برای کسی  ارزش ندارم ومن تنهامو از اینجور حرفا........تو دلتم بخوادم نمیتونی تنها باشی ماونقطه سر وخط دست از سرت بر نمیداریم تولد 100 سالگیتم همینجا جشن میگیریم.....

حالا که بحث از تولد و روزهای مهم افتاد اینو بگم که نمیدونم چرا این روزهای مهم برای بعضی ها اصلا مهم نیست شمارو نمیدونم ولی من از اون دسته ادم هام که خیلی به این روزها توجه دارم حالا نه فقط تولد هر روز مهم وبه  خصوص دیگه ای هم همینطور...امروز هم برای من یه همچین روزی بود ولی فکر کنم فقط برای من اینطوربودچون اون کسی که انتظار داشتم یادش باشه یا برای اونم معنی دار باشه امروز عین خیالشم نبود شایدم من زیادی به روزها توجه دارم چون اینجوری که معلومه روزها اصلا به من توجه ندارن...

ترانه باران...

پنجشنبه هجدهم تیر 1388

این هفته بازم تو نقطه سر خط جشن تولد داریم ...تفلد تفلد تفلدت مبارک مهسا جووووونم نه بابا خودمو نمیگم  دوستم مهسا 18 تیر تولدشه....مهسا جون صد سال به از این سالها بیا شمع هارم فوت کن که دیگه صد سال زنده باشی جمیعا همگی درین ها تفلدتو تبریک میگیم....

یکی از مهمترین دلایلی که وبلاگمو این همه دوست دارم این که به من این فرصت رو میده که احساساتمو به هرکی هرجور که میخوام ابراز کنم تولد عزیزانمو تبریک بگم اگه از دست کسی ناراحتم  گلایه بکنمو ...وغیره وصد البته مهمترین مهمترین دلیل که اینقدر وبلاگم دوست دارم همه شما هستید که به نقطه سر خط میاین ... 

از دلتنگی ابرها اومدم پایین می خوام برم به عرش .ولی به عرش رسیدن ماقطره های بارون سرازیرشدناز لای ابرهاست تا زودتر بریم پاییم ودلای خسته رو تازه کنیم .راستی شما ادما عشقتون چه رنگیه؟عشق ما همرنگ بارونه یه رنگی که فقط اون بالا پیدا میشه اون پایینم میشه پیدا کرد.ولی باید مثل ابر ها بارونی بشی.ما قطره ها دوست داریم از اون بالا بیفتیم روی شیشه ها روی برگ ها روی صورت بچه های کوچولو تاادما ببینن مابرای شاد کردن دلشون هر کاری میکنیم  هر وقت از اون بالا می افتیم پایین خدا بهمون میگه:مواظب باشید بنده منو اذیت نکنید یه جوری برید پایین که خوشحال بشن یه کاری کنید احساس تنهایی نکنن بدون شماقطره های کوچولویه بزرگ  دوستشون دارید یه کاری کنید که روحشون خیس بشه تا بتونن بوی شما رو حس کنن .ترانه ای که شما قطره ها میخونید رو بشنون.حالا ترانه ما چیه؟یه راهنمایی: عشق...عشق...عشق...

 نکته:دارم صداتونو میشنوم که میگین از مهسا بعیده این مطلب های قشنگ منم با شما موافقم وقبول میکنم که با تلخیص از یه مطلب نوشتم اینو ولی خداییش اونقدر قشنگ بود که حیفم اومد ننویسمش امیدوارم بپسندین....

 

چه قدر؟

چهارشنبه دهم تیر 1388

ین مطلب رو درست بعد تموم شدن امتحانات یعنی 21 خرداد نوشته بودم ولی بعد از اون اتفاقات حوصله ام نگرفته بود بذارمش ولی حالا گذاشتمش خیلی با دل پر نوشته بودم...)

باورم نمیشه این منم؟ نه من نیستم .... باورم نمیشه این نمره های کم رو من گرفتم؟تو 11 سال دوره تحصیلم این قدر نمره های پایین نگرفته بودم... درسته که هنوز کارنامه ها رو ندادن ولی ادم خودش میدونه چه طور نوشته ورقه رو...

جواب های ورقه ها رو تو سایت رسمی اموزش وپرورش گذاشته بودن رفتم دیدم اون چیزایی که من تو ورقه نوشتم از دور و نزدیک به جواب های تو پا سخنامه ربطی نداره...همه میگفتم ریز بارم واصلاح اوراق سوم دبیرستان چون نهایی هست فرق میکنه ولی فکرشو نمیکردم تا این حد باشه.. یعنی ورقه ای که بعد از امتحان گفتم 18 میشم بعد از دیدن پاسخ ها با زور و زحمت 15 میشم... اخه چرا؟چرا باید اون قسمت از سئوال که من نوشتم حتی بیست وپنج صدم هم نمره نداشته باشه و همه نمره تو یه قسمتی که من ننوشتم باشه....دیگه همه امیدم به خدا ووجدان دبیری هست که ورقه ام رو اصلاح میکنه....پس این دوره ی دانش اموزی کی تموم میشه ...خسته شدم دیگه...چه قدر ظلم به دانش اموز؟چه قدر ؟واقعا چه قدر؟....یادم میاد تو دوران ابتدایی و راهنمایی به خاطر بیست وپنج صدم کم شدن تو ورقه چه اشک ها که نریختم ..حالا به همون بیست و پنج صدم نیاز دارم تا 14 یا 15 بشم..من افت تحصیلی کردم یا درسها سخت شده؟دیگه به هیچ چی مطمئن نیستم هیچ جوابی به نظرم درست نمیاد حتما جواب درست جواب من نیست... امسال معدل اون قدر مهم نبود که نمره کتبی ورقه هام مهم بودن چون تو کنکور نمره ی کتبی سال سوم مستقیما دخالت داده میشه...از اون 15 درصد موثر تو کنکور یک درصدم نمیارم ...قبول شدن تو کنکور سخت بود حالاخیلی خیلی  سخت تر هم شد...

ما که از همون سال اول ابتدایی فهمیدیم که چه قدر نمره ها و رقم ها سرنوشت ساز هستن حال و روزمون اینه ...خدا به داد نسل بعد ما که تا چهارم پنجم ابتدایی نمره وکارنامه ندارن برسه ...نمیدونم شاید هم سیستم درسی که ما خوندیم اشتباه بوده ...کی میخواد جواب این همه ظلمی که به ما شده رو بده؟ به کتاب های سال اول و دوم دبیرستان نگاه میکنم خیلی از مطالب حذف شده خیلی ها هم از سال اول به دوم وسوم منتقل شده....اگه اون مطالب مفید ولازم بودن پس چرا حذف شدن؟اگه به درد نمیخوردن پس ما چرا خوندیم اونارو؟...... سال اول به خاطر یاد گرفتم سینوس وکوسینوس ها خودمو به اب و اتیش زدم  حالا دیگه تو کتاب سال اول خبری ازشون نیست...آآآآآآآه..........چی بگم ........هر چی بگم بازم تمومی نداره این حرف های جمع شده تو دلم...نمی خوام همه تقصیر هارو به گردن دیگرون بندازم خودمم هم  بی تقصیر نیستم ولی عوامل بیرونی هم خیلی تاثیر داشتن....

 شرمنده سر شما رو هم درد اوردم...

تصمیم مهسا...

یکشنبه هفتم تیر 1388

میگن زندگی بعضی ادم ها یه شبه عوض میشه ...من به عنوان کسی که اینو تجربه کرده میگم واقعا امکان داره زندگی ادم ها در عرض یک شب از این رو به رو بشه ...موضوع مادیات نیست...نیمه شب31 خرداد ( یعنی روز 1 تیر) هم از جمله روزهایی که هیچ وقت فراموش نمیکنم اون شب زندگی من تو یه مسیر قرار گرفت که هیچ وقت فکرشم نمی کردم ... نگاهم به زندگی 180 درجه تغییر کرد ... تصمیم گرفتم دیگه مسنجرمو باز نکنم حتی 360 هم دیگه نمیرم به هیچ سایت دیگه هم نمیرم  ارتباطم با اینترنت فقط به همین وبلاگم که خیلی دوسش دارم محدود میشه...این تصمیم با تصمیم کبری فرق داره این تصمیم مهساست... به خودم قول دادم  به هیچ وجه هم حاضر نیستم زیر قولم بزنم ...اون شب زندگی یه درس بزرگ به من داد ..به من یاد داد که هرگز هرگز نگم...به همین خاطر نمیخوام هرگز بگم ولی تا حد توانم از تصمیمی که گرفتم بر نمیگردم...مطمئنم این تصمیمم تاثیر زیادی تو زندگیم نمیذاره ...

 

 حالم بهترشده یعنی میشه گفت خوبه خوبم...راستی کارنامه هم گرفتم البته کارنامه که نبود یه کاغذ بود توش نمره های بعضی درس ها بود کارنامه ومعدل مونده واسه ماه بعد کلی از اونی که فکر میکردم بهتر شده خدایا شکرت ایشالله همه دانش اموزا از کارنامه هاشون راضی باشن ...تابستون سال 88 سرنوشت ساز ترین تابستونه زندگیمه  هنوز7 روز نیست شروع شده .....

یه ضرب مثل هست که میگه سالی که نکوست از بهارش پیداست این تابستونم نیومده اینجوری زندگیمو تغییر داد معلوم نیست روز های بعد چه اتفاقاتی پیش روم بیاره من که توکلم به خداست ومنتظرم ....میدونم که این تابستون شیرین ترین پرماجرا ترین وفراموش نشدنی ترین خواهد بود خوش اومدی تابستون 88...

 

سکوت...

دوشنبه یکم تیر 1388
دوستان شرمنده واقعا شرمندم فاصله زیاد افتاد میدونم ولی خودتون شاهدین حال و حوصله برا هیچ کس نمونده راستش یه مطلب نوشته بودم که اونم واقعا با عصبانیت بعد از امتحانات بود ولی الان وقت گذاشتنش نبود شاید بعدا گذاشتم ولی فعلا تا وقتی مرگ هموطنام رو با چشمم میبینم نمیتونم بی صدا بشینم...میخوام فریاد بزنم بگم توروخدا بسته ...جواب فریاد و اعتراض رو با گلوله و خون ندین من نه سیاسی ام نه بلدم سیاسی حرف بزنم ولی وقتی موضوع مرگ برادران وخواهرانم میشه خودم رو مسئول حس میکنم یعنی قدرت و تخت ومقام از زندگی اون دختری که جلوی چشم پدرش جون میداد با ارزش تره؟ما الان تو کتاب های تاریخمون اشتباهات گذشتگان رو میخونیم که چه طور با تصمیمات نادرست هم جون میلیون ها نفر از مردم ایران رو گرفتن هم خودشون پایدار نموندن دها شایدم صد ها سال بعد هم تو کتاب های تاریخ این تصمیمات غلط و این غرور کاذب بعضی از افراد رو  می خونیم که به خاطر تخت و مقام چند هزار نفر رو سیاه پوش کردن...حالم خوب نیست دیگه از اون دختر شاد و سرحال خبری نیست از صبح جلوی تلویزیون تا شب بیشتر وقت ها هم بی جهت به یه نقطه خیره میشم ومیرم تو فکر با خودم میگم این اون کشوری که روش میلرزیدم نیست نمیخوام باور کنم این همون کشوری هست که هر جا توهینی یا کوچکترین بی احترامی میشد ازش دفاع میکردم و اجازه نمیدادم کسی این کارو بکنه من این ایرانی رو که همه جاش پر از خون ادم های بی گناهه نمیخوام ایران سرسبز و زیبای منو پس بدین........

دیگه دستام توان نوشتن نداره.........دوستان حتما به وبلاگ همه شما میام .....

دوشنبه یکم تیر 1388
روز مادر بر همه مادران دنیا مبارک

 

مامان خوشگل و فداکار دلمون میخواست بزرگترین هدیه دنیا رو برات بخریم ولی بیشتر از این از دستمون بر نمیاد

 

خییییییییییییییییلیییییییییییی دووووووووووووووووووووووست داریم مهسا وشمسا