نمیدانم...
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388فوتبال...
شنبه بیست و ششم دی 1388من باز اومدم...
سه شنبه هشتم دی 1388نمیخوام از غم وغصه هام بگم چون اول که این شروع کردم به نوشتن تو این وبلاگ با خودم گفتم مهسا غم ودرد اونقدر تو دنیا زیاده که تو دیگه با نوشتن اونارو زیادترشون نکن از خوشی ها و خوبی ها بنویس... وگرنه بخوام از بی معرفتی ونامردی ها وبدی ها ودروغ ها بگم که تا صبحم بنویسم تمومی نداره...همیشه سعی کردم محکم باشم این گریه هامم نشانه ی ضعف نیست ...یه جور اعتراض به خودمه که مهسا خانم تا تو باشی ..... بگذریم....
راستی تو نظرها نظر یکی از عزیزان رو دیدم .. نقطه سر خط رو با اومدنت سرافراز کردی ...خیلی خوشحال شدم خیییییییلییییییییییییی...... یه دنیا تشکر ...
ابجی شمسا جووووونم هم برام نظر گذاشته وااااای ابجی میگفتی یه گاوی گوسفندی چیزی قربونی میکردم...فدااااااات ....وبلاگتم خیلی خوشمل بود هم خودش هم اسمش منم به فرمان شما زود اپ کردم
با اینکه من دیر دیر سر میزنم به خاطر اون اسمشو نیار(کنکور) ولی شما منو تنها نمیذارین دوستان واقعا ممنوووووووون...
واما مطلب این هفته یه متن کپی شده از سایت کتابخانه ی مجازی ایران هست : )
واقعا قشنگه... واگه تکراری هم باشه ارزش دوباره خوندن رو داره
ادامه مطلب
2-3خط حرف دل...
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388حالا نوبتی ام که باشه نوبت بخش تبریک هست که خیلی وقته ازش غافل شدیم 27 ابان تولد پریساااااااااااجوووووووووووووووونه ....گلم صدسال به از این سال ها بدون که من و نقطه سرخط خیلی دوست داریم(محض اطلاع جون شیرینی یادت نره هاااااااا)..خب نقطه سر خطی ها همه به افتخار پریسااااا جون کف مرتب وسوت بلبلی وجیغ وشادی.....
یه کمم به مسائل اجتماعی روز بپردازیم ..در حال حاضر 2 مسئله ی بسیار مهم جامعه مونو به خودش مشغول کرده ...1-انفولانزای خوکی 2-یلدا و بهزادوالهام وستایش وروشنک ورامین و...درکل دلنوازان....خدا رو شکر سریاله که داره تموم میشه...ایشاالله که انفولانزا هم زوده زود از جهان ریشه کن بشه...خدا از این سریال سازا راضی باشه اونا نبودن ما می خواستیم تو مدرسه و خونه و با فامیل و اشنا درمورد چی بحث کنیم؟این مجله ها چجور می خواستن جنجال به پا کنن؟انگار قرارداد بستن مجله ای که عکس بازیگرهای این سریال روش نباشه وتو مجله اشاره ای به سریال نشه تودکه نذارن... ماشالله همه هم یه پا کارگردانن سریالو خودشون میبرنو میدوزن وبراش اخر مینویسن...البته اخر سریال های ما تابلویه ...خب دیگه فکر کنم این همه بحث درمورد سریال کافی باشه... تا نقد وبررسی سریالی دیگرخدانگهدار: )....
آخرین اول....
سه شنبه هفتم مهر 1388تولدت مبارک نقطه سر خط...
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
چه قدر سخته یک شروع.....شروع سخت نیست چه طور شروع کردن سخته...
سال پیش وقتی این جمله ها رو می نوشتم فکرشم نمی کردم یه روزی مطلب یک سالگی وبلاگمو بنویسم...نمی دونم چی بنویسم ولی میدونم از کی باید تشکر کنم ...ممنون داداش فرهاد اون روز یادمه که گفتی تو هم میتونی یک وبلاگ داشته باشی خودت یادم دادی وبلاگو چطور درست میکنن اسمشم خودت گفتی mm17شاید اون موقع متوجه نبودم چه هدیه قشنگی به من دادی ولی حالا دیگه میدونم....ممنون آجی شبنم اینو برای اولین باره دارم میگم ولی میخوام همه بدونن که تو بودی اسم وبلاگو بهم گفتی وقتی پرسیدم آجی اسمشو چی بذارم گفتی بذار نقطه سر خط واقعا به دلم نشست صد سالم فکر میکردم اسم به این خوشگلی نمی تونستم پیدا کنم...ممنون داداش محمد از همون اول تا حالا برای هر مطلبم نظر گذاشتی برای کسی که وبلاگ داره چی مهم تر از نظرهایی که براش میذارن ؟هیچی اگه نظر های تو ودوستانم نبود الان خیلی وقت بود که دیگه همین چند سطر خط خطی رو هم نمی کردم...خیلی کسای دیگه هستن که می خوام ازشون تشکر کنم دوستانم الهه *پریسا*الناز*سپیده*طناز*مهسا*فرشته*مهرنوش*داداش علیرضا*داداش علی و از همه مهمتر خانم کاتبی دبیر هندسمون با اینکه هیچ وقت نقطه سر خط رو سرافراز نکرد ولی همین که من ارزش دادوخواست که به وبلاگم بیاد برای من یه دنیاست ...تو این یک سال خیلی اتفاقها افتادولی شاید ناخواسته یک قلبی رو شکستم ...به خاطر همین روزم که شده ازش می خوام وخواهش میکنم منو ببخشه این بهترین هدیه تولد وبلاگم خواهد شد...در اصل بودن شما بهترین هدیه تولد وبلاگمه من این وبلاگو به خاطر بودن شماها دوست دارم ...امروز نقطه سر خط یک ساله شد... ایشالله اگه خدا بخواد و شما بازم در کنارم باشین تولد 2..3...4 سالگی نقطه سر خط رو جشن میگیریم...چون این وبلاگ متعلق به همه شماست همه تو دلشون یک ارزو بکنن و با هم شمع های تولدرو فوت کنیم درسته تو واقعیت هیچ کیک وشمعی وجود نداره ولی برای بر اورده شدن ارزوهانیازی به شمع وکیک واقعی نیست مگه نه؟
سال پیش تولد 1 سالگی وبلاگم برای من یه ارزو بود و امروز براورده شد....

تغییر 2
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388اونقدر حرف واسه گفتن هست که تا صبحم بنویسم تمومی نداره ...از همون اول شروع میکنم یعنی از همون موقع که اخرین بار به وبم سر زدم:همینجوری تو فکر مطلب بعدی بودم که مامان گفت مهسا پاشیم مدل اتاقتونو عوض کنیم بابا یه تغییری(این رنگی نوشتن با تلخیص از داداش محمد بید)ایجاد کنیم حال و هواتون عوض بشه بالاخره همه چی رو ریختیم بیرون افتادیم به جون اتاق ...جای تخت و کمد رو عوض کردیم همه چی که رفت جای خودش مهندس مهسا که خودم باشم رفتم این کامپیوتر رو وصل کنم یه عالمه سیم میم بود همه رو بالاخره به یه جا وصل کردم جز یکیش حالا یه ثانیه فرصت دارین حدس بزنین چه سیمی مونده بود تو دستم....بلههههههه سیم مودم ...توی اتاق یه جای تلفن که بیشتر نداریم اونم موند پشت تخت ...اره دیگه همین شد که یه چند وقتی از شما دور موندم الان بابا سیم کشی کرد و نت مارو وصل کرد منم پریدم تو نقطه سر خط ....
دوستان جا داره از همتون تک تک تشکر کنم که به نقطه سر خط اومدین و منو تنها نذاشتین خوشحالم از اینکه نقطه سر خط تونسته یه کوچولو هم که شده تو دل شما یه جایی داشته باشه...راستی شمارش معکوس برای تولد یک سالگی نقطه سر خط شروع شده منم میگم یه مدل وبمو عوض کنم یه تغییری ایجاد کنم حال وهواش عوض بشه.....
تولد داداش محمد...
پنجشنبه یکم مرداد 1388جدا موندن از چیزها و کسایی که دوست داری درسته که خیلی سخته و دلتنگی رو حسابی تو گوش ادم فریادمیزنه(من که از دوری شما داشتم کر می شدم) ولی فکر کردم دیدم اگه این حس دلتنگی نباشه شوق وصال و امید رسیدن و هیجان انتظارو دلهره جدایی هم نیست پس به خاطر این احساسات قشنگ میشه یه کم این دلتنگی رو تحمل کرد....

تولد تولد تولد داداش محمد تولدت
مبااااااااااااااااااااارک نقطه سر خط رو به خاطر تولد تو چراغونی کردم شرمنده یه
کم دیر شد به بزرگی خودت ببخش ..... حالا دست دست دست به افتخار صاحب تولد داداش
محمد که بیاد شمع هارو فوت بکنه......هدیه تولدتم پست میکنم برات شرمنده قابل تورو
نداره حالا اگه مارو جزو ادم حساب نمیکنی باز بگو من برای کسی ارزش ندارم ومن تنهامو از اینجور
حرفا........تو دلتم بخوادم نمیتونی تنها باشی ماونقطه سر وخط دست از سرت بر
نمیداریم تولد 100 سالگیتم همینجا جشن میگیریم.....

حالا که بحث از تولد و روزهای مهم افتاد اینو بگم که نمیدونم چرا این روزهای مهم برای بعضی ها اصلا مهم نیست شمارو نمیدونم ولی من از اون دسته ادم هام که خیلی به این روزها توجه دارم حالا نه فقط تولد هر روز مهم وبه خصوص دیگه ای هم همینطور...امروز هم برای من یه همچین روزی بود ولی فکر کنم فقط برای من اینطوربودچون اون کسی که انتظار داشتم یادش باشه یا برای اونم معنی دار باشه امروز عین خیالشم نبود شایدم من زیادی به روزها توجه دارم چون اینجوری که معلومه روزها اصلا به من توجه ندارن...
ترانه باران...
پنجشنبه هجدهم تیر 1388این هفته بازم تو نقطه سر خط جشن تولد داریم ...تفلد تفلد تفلدت مبارک مهسا جووووونم نه بابا خودمو نمیگم دوستم مهسا 18 تیر تولدشه....مهسا جون صد سال به از این سالها بیا شمع هارم فوت کن که دیگه صد سال زنده باشی جمیعا همگی درین ها تفلدتو تبریک میگیم....
یکی از مهمترین دلایلی که وبلاگمو این همه دوست دارم این که به من این فرصت رو میده که احساساتمو به هرکی هرجور که میخوام ابراز کنم تولد عزیزانمو تبریک بگم اگه از دست کسی ناراحتم گلایه بکنمو ...وغیره وصد البته مهمترین مهمترین دلیل که اینقدر وبلاگم دوست دارم همه شما هستید که به نقطه سر خط میاین ...
از دلتنگی ابرها اومدم پایین می خوام برم به عرش .ولی به عرش رسیدن ماقطره های بارون سرازیرشدناز لای ابرهاست تا زودتر بریم پاییم ودلای خسته رو تازه کنیم .راستی شما ادما عشقتون چه رنگیه؟عشق ما همرنگ بارونه یه رنگی که فقط اون بالا پیدا میشه اون پایینم میشه پیدا کرد.ولی باید مثل ابر ها بارونی بشی.ما قطره ها دوست داریم از اون بالا بیفتیم روی شیشه ها روی برگ ها روی صورت بچه های کوچولو تاادما ببینن مابرای شاد کردن دلشون هر کاری میکنیم هر وقت از اون بالا می افتیم پایین خدا بهمون میگه:مواظب باشید بنده منو اذیت نکنید یه جوری برید پایین که خوشحال بشن یه کاری کنید احساس تنهایی نکنن بدون شماقطره های کوچولویه بزرگ دوستشون دارید یه کاری کنید که روحشون خیس بشه تا بتونن بوی شما رو حس کنن .ترانه ای که شما قطره ها میخونید رو بشنون.حالا ترانه ما چیه؟یه راهنمایی: عشق...عشق...عشق...
نکته:دارم صداتونو میشنوم که میگین از مهسا بعیده این مطلب های قشنگ منم با شما موافقم وقبول میکنم که با تلخیص از یه مطلب نوشتم اینو ولی خداییش اونقدر قشنگ بود که حیفم اومد ننویسمش امیدوارم بپسندین....
چه قدر؟
چهارشنبه دهم تیر 1388(این مطلب رو درست بعد تموم شدن امتحانات یعنی 21 خرداد نوشته بودم ولی بعد از اون اتفاقات حوصله ام نگرفته بود بذارمش ولی حالا گذاشتمش خیلی با دل پر نوشته بودم...)
باورم نمیشه این منم؟ نه من نیستم .... باورم نمیشه این نمره های کم رو من گرفتم؟تو 11 سال دوره تحصیلم این قدر نمره های پایین نگرفته بودم... درسته که هنوز کارنامه ها رو ندادن ولی ادم خودش میدونه چه طور نوشته ورقه رو...
جواب های ورقه ها رو تو سایت رسمی اموزش وپرورش گذاشته بودن رفتم دیدم اون چیزایی که من تو ورقه نوشتم از دور و نزدیک به جواب های تو پا سخنامه ربطی نداره...همه میگفتم ریز بارم واصلاح اوراق سوم دبیرستان چون نهایی هست فرق میکنه ولی فکرشو نمیکردم تا این حد باشه.. یعنی ورقه ای که بعد از امتحان گفتم 18 میشم بعد از دیدن پاسخ ها با زور و زحمت 15 میشم... اخه چرا؟چرا باید اون قسمت از سئوال که من نوشتم حتی بیست وپنج صدم هم نمره نداشته باشه و همه نمره تو یه قسمتی که من ننوشتم باشه....دیگه همه امیدم به خدا ووجدان دبیری هست که ورقه ام رو اصلاح میکنه....پس این دوره ی دانش اموزی کی تموم میشه ...خسته شدم دیگه...چه قدر ظلم به دانش اموز؟چه قدر ؟واقعا چه قدر؟....یادم میاد تو دوران ابتدایی و راهنمایی به خاطر بیست وپنج صدم کم شدن تو ورقه چه اشک ها که نریختم ..حالا به همون بیست و پنج صدم نیاز دارم تا 14 یا 15 بشم..من افت تحصیلی کردم یا درسها سخت شده؟دیگه به هیچ چی مطمئن نیستم هیچ جوابی به نظرم درست نمیاد حتما جواب درست جواب من نیست... امسال معدل اون قدر مهم نبود که نمره کتبی ورقه هام مهم بودن چون تو کنکور نمره ی کتبی سال سوم مستقیما دخالت داده میشه...از اون 15 درصد موثر تو کنکور یک درصدم نمیارم ...قبول شدن تو کنکور سخت بود حالاخیلی خیلی سخت تر هم شد...
ما که از همون سال اول ابتدایی فهمیدیم که چه قدر نمره ها و رقم ها سرنوشت ساز هستن حال و روزمون اینه ...خدا به داد نسل بعد ما که تا چهارم پنجم ابتدایی نمره وکارنامه ندارن برسه ...نمیدونم شاید هم سیستم درسی که ما خوندیم اشتباه بوده ...کی میخواد جواب این همه ظلمی که به ما شده رو بده؟ به کتاب های سال اول و دوم دبیرستان نگاه میکنم خیلی از مطالب حذف شده خیلی ها هم از سال اول به دوم وسوم منتقل شده....اگه اون مطالب مفید ولازم بودن پس چرا حذف شدن؟اگه به درد نمیخوردن پس ما چرا خوندیم اونارو؟...... سال اول به خاطر یاد گرفتم سینوس وکوسینوس ها خودمو به اب و اتیش زدم حالا دیگه تو کتاب سال اول خبری ازشون نیست...آآآآآآآه..........چی بگم ........هر چی بگم بازم تمومی نداره این حرف های جمع شده تو دلم...نمی خوام همه تقصیر هارو به گردن دیگرون بندازم خودمم هم بی تقصیر نیستم ولی عوامل بیرونی هم خیلی تاثیر داشتن....
شرمنده سر شما رو هم درد اوردم...